جنون واژه ها
من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
واژه ها تب دارند حرفها ناگفته دردها بسیارند... خنده هایم تلخ است گریه هایم تکرار خاطر من زخمی راه دل ناهموار.... عاشقی را دیدم ادعا داشت زیاد دلش اما کوچک! عشق او چون کودک عاشق نفس خودش ونه زیبایی عشق! راه را گم کرده؛سیب را خم کرده مست دنیا وشراب عمر طی؛می زده خواب.... دلم از عشق گرفت واژه هایم مردند بیتها بارانی؛ سطرها افسردند عشق سیمای خداست در تجلی گه دل؛ غیراوبی معناست! بگشا پنجره را.... پشت دیوار سکوت من به تو می نگرم ونگاهم گویاست... می پرستی تاکی؟فرصتی نیست دگر عقده ها را وا کن بشکن این فاصله را عشق سیمای خداست آسمان
غزلم با ز گرفت واژه
هایم خیس اند اندکی
باریدست غم تو درشعرم… دشت
چشمم متروک کومه
ی گرم دلم بی نور است تو
بیا یادم کن روی
دفترچه ی ذهنت بنویس: عشق
کمرنگ شدست لیلی
خاطر تو؛سخت دلتنگ شدست راستی
مجنونم دیشب
از دوری تو می جویدم ناخن دستهایم
شاید تا رسیدن به تو کوتاه شدست! فاصله
بسیار است وصل
گمراه شدست… تو
بیا یادم کن ای
حضور تو همه رو ء یایم لحظه
بیتاب شد ست مصرع
از آمدنت ناب شدست خواب
دیدم دریا قایق کاغذی ام را می برد نکند
روء یایم نقش بر آب شد ست! تو
بیا یادم کن شاعرت
چند صباحیست که بیمار شد ست !!! دو دست موازی هم وخیس وغریب بغضی که از آسمان به چترش کوبید از فاجعه ی عشق وکشیدن به صلیب! ......................................... باتودل کوچکم شبی دریا شد عشقت به سراغم آمد وپیدا شد تو نبض تمام واژه هایم بودی رفتی وجنون واژه ها صحرا شد!!! تو آمدی آنقدر گریستی که بیتهایم بدنیا آمدند وآنقدر تابیدی که پنجره ای برای بستن نداشتم! گفتم با این همه دربهار هم حرفهایم سرما می خورند و آسمان دفترم که…… اما تو بی اعتنا دوباره آمده ای ومن امروز شکوفه کرده ام در آستانه ی فصلی سرد…! تنها؛تقویمم درپی یافتن تو ورق می خورد وهرباربرایم تازگی داشت یاد تو ونانوشته هایی که کنارقلم به خواب رفته اند انگار باید یادت را حفظ می کردم تابیست بگیرم نمره ی تنهایی ام را وصبر ایوب سرمشقم باشد تاروزیکه آسمان وزمین بهم بچسبد! ومن سیرنگاهت کنم وتوبگویی که قبول شده ای واینکه خواستن حساب ندارد..... واژه ها تكرا ريست حال من مثل همان شب كه تو رفتي در هم! روزها مي گذرند.... لحظه هايم چه غريب آسمانم كه مرا مي بردم تا دل عشق شوق پروازورسيدن به تو غمهاي مرا مي كاهد بعد عمري نفسم با تو يكي خواهد شد دستهايم خالي؛من به اشكي دلخوش خنده ي سيب مرا جاذبه اي كشف نكرد! نیوتن اینجا نیست........ كوله بارم گرچه لاغروكوتاه است كفشهايم پاره وعصايي كه به عشق تو مرا مي راند گاه درياب مرا.... كاروان سحر وفرصت شبگير دگر رفته از دست دلم.... دل تنهاي من آن يوسف ا فتاده به چا هست ندارد جا ني دل به ظلمتكده ي جسم ندارد آرام چشم اميد به كوي كرمت درپرواز خرمن از تست! مرا با پركاهي دريا ب سينه ي سرد مرا؛گرمي خورشيد جهان تو به آهي دريا ب من به اشكي دلخوش كه به شوق تودر اين زورق بي جان كلام قافيه مي بندد لحظه ها در گذرند... تك وتنها در اوج محو ديدار تو ام... بعد عمري نفسم با تو يكي خواهد شد!!! دوباره کوچ پرستوها به سرزمین سا ده ی بی زنگا ر هنوزما نده به ره تنها من و سیاهی این شبها..... دودست خالی دل بی تو نشسته تا به سحر بیدار هزار همهمه می پیچد گلوی بغض غزلها را دلی که مانده زمینگیرت در آرزو و حسرت یک دیدار بیا دوباره به پایم کن زآسمان تو صدایم کن فدای یک نظرت یارب تن تکیده ی بی مقدار نماز نادمه می خوانم تشهدم پره ا ستغفا ر جدا کنم تو از این زندان رها کنم تو از این اغیار خدا! عزیز نفس هایم وجود و هستی پیدا یم تو قطره ای بچشان بر من زفیضت ای تعالی انوار هنوز مست سحر هایم رکوع و سجده و صد توبه نظر کنی چو بهشتم من وگرنه زیر بار گنه آوار! دوباره می رود این شب ها مرا بیا و قبولم کن بیا و فاصله را بردار خدا تو بشکن این همه دیوار!!! گام می زند درپس کوچه های عاطفه ام چشما نش شبم را روز قامتش؛ تکیه گاه تنهائی و دلش مهربانترین دریا... می گردم ؛در آسمانی ترین احسا سم و نقره فام ترین ستاره ام را نامزد می کنم بر انگشتا نش........ هوای دلم سخت بارا نی است ازاین کوچه هایی که ظلمانی است هزاران قدم فاصله بین ماست و دیوا ر ها رو به ویرا نی است همه بیتها بوی غم می د هد ازاین بغض سردی که زندانی ا ست شبی با ز کن پلک یا د مر ا نگه دا ر دل را که مهمانی ا ست رسید یم با هم به ا وج ولا صعودی به آنجا که نورانی است دل من که لبریز عشق تو بود پر ا ز لحظه های پریشا نی است و امروز فصلی ز عمرم گذشت دگر نیمه اش فصل پا یا نی است فضای خانه غم آلود است سیاه پوشیده هر درودیوار صدای شیون مادربود به سرزنان تکیده وتبدار میان خانه جمعیتی انبوه برای مرده فاتحه می خواندند جنازه ام میان ایوان بود یکی یکی به هم نشان دادند برادرم زخدا لحظه ای امان می خواست چه می شودکه دوباره کنار ما باشد؟ چه می شود که صدایش طنین خانه شود؟ چه می شود که دوباره دوباره زاده شود؟.... صدای گریه ی خواهرزدورمی آمد زغصه صورت ماهش کبودوزخمی بود کنار بسترسردم سری خمیده زدرد به زیرلب زخدا مرگ خویش را می خواست وطفل کوچک من !مادرم کجایی تو؟ بلندشو وبغل کن مرا دمی ازنو صدای ناله وغوغا غریو ماتم وغم کنار سنگ لحد خاک بر دلم می ریخت تمام شد همه ی فرصت وندانستم چگونه لوح دلم غرق نوروشور کنم چگونه پربگشایم به اوج خوبیها؟ تمام بودن خودرامحاط نور کنم چقدرتنگ وگرفته چقدرباریک است سیاهچال گناه است وای وای خدا مرا دراین دفینه به خاک سیاه نسپارید مرا بدون توشه دراین خاک جای نگذارید نروتوهمسرخوبم کجاتوکودک من؟ نمرده ام به خدا زنده ام به جان شما ودستهای دلم مانده از کفن بیرون مرا ببرباخودکه غرق معصیتم خدا تولحظه ای از روزهای رفته ی من به من ببخش وعطا کن تو لحظه ای دیگر ببخش برمن خاطی تولحظه ای بهتر تمام شب زخداخواستم که برگردم برای جسم گنه کارلابه ها کردم شبم به صبح رسیدودو پلک خیس مرا کسی به دستمال دعا پاک کرده بود به عشق..... هنوز زنده بود تنم روح در کشاکش درد ولب به ذکرهوالحق وربنا تربود زشوق سجده نمودم که می توانم باز قلم بدست گرفته قصیده ناله کنم غزل بخوانم ودرآسمان هفتم عشق کنارحوری ابیات آشیانه کنم دوباره قلب سپیدم تپیدومجنون شد.... سیاهی از تن بیدم رهیدومجنون شد دوباره این دل عاشق رفیق خوب شما دوباره پیشکش این شعر در قلوب شما.... بال نوشتنم تا اوج پر کشیده به سوی هوای تو... نبض تمام واژه ی من ازتو می تپد شوق وصال تو جانی دوباره ریخته در بیتهای من! انگار تنها برای" دیدن تو" زنده مانده ام تنها هوای تست که چشمان خسته را سرمست می کند برمن ببارخاک وجودم خراب تست این حرفهای زرد منتظر آفتاب تست..... من مملوازتوام هرچندعشق تو گاهی نفس به سینه ی من حبس می کند یادوریت ؛که چشم مراخشک می کند اما به لطف تو من زنده ام هنوز! عاشق تر ازهمیشه وانگار این تویی عشقی که سالهاست هرروزوهر زمان در سطرهای دفتر من زاده می شود با بیتی از جنون من باتوزنده ام...... می خواهم از تو خوب بگویم اجازه هست؟! از تو که مثل گل می خندی و تمام روزنه های غم مرا می بندی از سکوت... گرمی واژه ها هرشب برای تست یا از شکوه تو این سیب های سرخ می رویداز غزل شیرین و ماندنی بیتاب وبیقرار! باور نمی کنی؟ جز حرف عاشقانه ندارم برای تو حتی اگر تمام ورقهای دفترم پر باشد ازغرورهمان عاشقی که مرد.... من باز می نویسم ازاین دل که زنده است مجنون و بنده است می خواهم از تو خوب بگویم اجازه هست؟! خاضع تر از همیشه ولی خاشع و مطیع امشب دلم تورا می خواست از خدا آرام و بی صدا باور نمی کنی؟ از دیده ام بپرس که خیس نگاه تست از چشمها که سیه پوش عشق تست باور نمی کنی؟! جز حرف عاشقانه ندارم برای تو......! ودست باغچه ها پر زشبنم وشب بو ترانه های بهاری دوباره می پیچد به گوش نرگس مست.... دلم ولی تنگ است خدا کند دل تو شاد باشدوپرشور! و دستهایت گرم زشوق این بودن نگاه کن صدای دلنشین بهار است روی سبزه و گل و واژه می رقصد کنار ثانیه ها... تا به لحظه ی تحویل که روی ماه تورا غرق عشق وبوسه کند بهار می آید دلم ولی تنگ است خدا کند که دلت سهم من شود امسال و عیدی ام ازتو نگاهی از سر عشق صبور و پر معنا دعای من این است: کاش این بهار امسال به خانه ی همه ی دوستان وهم کیشان قدم نهد از مهر وروزهایی خوش؛برای ماندنشان هدیه از بهار دهد بهار می آید تو در کنار منی من به یک نگاه از تو همیشه دلخوش وسبزم؛تویی بهار دلم! گرچه این بهار جدید به خانه ی سردم نیاید از سر شوق تویی بهار دلم سبزتراز؛هزار بهار! مبارکت این سال... هزارغنچه ی شب بو فدای سبزی تو بهارمی آید؛ من به عشق تو سبزم... باران چه بی دریغ! دستم بگیر مست به ویرانه می روم... می خواهم از تو ماه ندیده بگویم و یک شب غزل شوم این روزها هرچه تو را می نگارمت با هرصدای قلب تو تکرار می شود اندوه شعر من من خسته ام تو خسته ای آیا شبیه من؟! مثل کبوتری که دوبالش شکسته است در حجم این قفس در باز کن به این پرنده ی عاشق تو جان بده دیوارهای فاصله را شب تکان بده! تو انعکاس من شده ای لحظه های من ؛وقتی تو دلخوشی تکرار می کنند تو را در هوای من دیوانه ام بخوان که من عاقل نمی شوم! بیرون نمی روم زنجیر عاشقی دیریست پای شعر مرا لنگ کرده است.... این دل ؛دل خراب حتی به اسم هم نه ؛دل نمی شود.... دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود! تب کرده چشم من از دردهای تو... از سطر سطرفاصله هایی که بین ماست هر روز فصل فصل موهای من سپید هروز واژه واژه کتاب دلم سیاه من خسته ام توخسته ای آیا شبیه من؟! با صد بهانه روز به شب می رسانم و تو نیستی هنوز! هی فکر می کنم... وبه جایی زدور دست من خیره می شوم خیس است گونه های من و کم نمی شود این درد بی کسی من مرده ای متحرک تمام شب... حتی عزیز من شعر تو روی دفتر من درد می کند!!! این چشمهای خسته ی خیسم برای تو باری اگر چه از دل تو کم نمی کند... من مانده ام هنوز ازفرط گریه می چکداز دستهای من باران چه بی دریغ! من خسته ام تو خسته ای آیا شبیه من؟!... قصه ی توقصه ی من شرح تنهائی ودرده قصه ی بودن و موندن میون گلای زرده قصه ی تو قصه ی من تلخی حرفای پیشه و ر قا ی پاره پاره از دلای خون و ریشه منو بشناس یه غریبه ام توی آئینه ی دیدار منو مهمون صدات کن دلمو به گریه نسپار!!! یه ترانه از تو دور شد یه غزل دوباره نزدیک پیش تو گم میشه غمها همه ی غمهای تاریک خسته از روزای عشقم از همه دلواپسی ها اضطراب بی تو بودن از تمام بی کسی ها ماه شدم تو آسمونت لحظه هات روشن دوباره دل میخواد به پات بریزه یه بغل شعر و ترانه پره بغضه همه شعرام چیزی تا گریه نمونده هیچکی دردمو نفهمید هیچکی حرفمو نخونده!!! باز شب شد و خیال مرا پشت این پنجره رها کردی ذهن هر ثانیه زتو پر بود باز تنها دل کبودم را تشنه ای در قفس تو جا کردی چند روزیست خوابم از تو پر است خواب عشق و ترانه می بینم در دل کوچه های سرد زمین عشق را گرم وتازه می بینم راستی چرا برای دلم عشق معنی تو را می داد؟ واژه هایم زبودنت خندید حرفهایم تو را نشان می داد از درون اتاق ساکت تو ماه امشب سرک کشید و گذشت خواب بودی و غرق آه کرد تورا با تقدس نگاه کرد تورا سیب سرخی میان دستانت ماه امشب به یادگار گذاشت اتفاقی که بین ما افتاد بیتهایی که ماندگار گذاشت کاش می شد زحس تازه ی خود دفتری از ترانه می گفتم یا تو را با طنین آوایت صد غزل عاشقانه می گفتم باز من بی صدا ترین حرفم آشنای نوای عشق تو شد گاه در این سکوت اشکم مرد گاه شعرم پرازصدای تو شد! رعد یادت هوای شعرم را باز امشب دمی به خود لرزاند بوی باران گرفت ومستی کرد سختی دوری ات مرا ترساند وای صبح است و من کنار تو ام خواب توعقل را ربوده عزیز چشمهایم که خیس وبارانیست ودلم را غمت خموده عزیز گفته بودم که حس تازه ای دارم از غریبی ی واژه می سوزم باز انگار در هوای منی در نیستان نوای نای منی باز مست نگاه وروی تو ام هرکجا میروی نگار من واژه ای ناب روبه روی تو ام! باز باتو صبح می شود شعرم چندروزیست خوابم از تو پراست لحظه ام رنگ دیگری دارد شعرها حرف بهتری دارد... بازانگار لانه ی ابیات تازه مهمان کبوتری دارد.... تولد.... روزی صدای گریه اش پیچید درکوچه های تنگ این دنیا در ازدحام سایه های سرد در دستهای مادری پردرد آمد به دنیا کودکی نوپا طفلی که دنیا را نمی خواهد از این سیاهی سخت بیزار است بودن در اینجا را نمی خواهد آمد؛همه سرشار از لبخند شادی کنان برصورتش صد گل از بوسه و ناز ونوازش بود مادرهزاران آرزو در دل برشانه می خواباند کودک را بابادودستش رو به کودک باز دختر بیا ای نازنین زیبا آنشب کسی با خود نگفت آخر کودک چرا اینگونه گریانست! ازدرد دل می نالد اینگونه؟! یا ناله از دل درد شب بودست؟ آنشب گذشت وروزها آمد از پشت آن صد ماه ودهها سال اکنون دگر طفل زبان بسته درگیرودار سختی دنیاست دیگر بزرگ وپای در بند است اینک دلش آبی وچون دریاست امروز دخترغم خور باباست یاخاک پای جمله مادرهاست دل درد کودک خوب شد آنشب امشب دلش پر درد ا ز دنیاست آن روزها آن طفل بازیگوش در پنجم بهمن ؛از بودنش نالید... اینروزها اوسیصد و هفتاد وچندی ماه از ماندنش جاریست...... شکر خدا دست دلش باز است بر مهربانیها؛بر عشق وخوبیها همدرد او شعر است صدحرف ناگفته در واژه هایش هست لیلای مجنونهاست مجنون فرداهاست آن دخترک اینجاست گاهی روان چون آب..... گاهی پریشانحال در کوچه های شعر لیلای مجنونهاست؛یا شاعر دلهاست......... (به مناسبت تولدم پنجم بهمن ماه) ای شما ای تمام عاشقان هرکجا ازشماسوال می کنم: نام یک نفر غریبه را درشمار نامهایتان اضافه می کنید؟ یک نفرکه تاکنون ردپای خویش را لحن مبهم صدای خویش را شاعر سروده های خویش را نمی شناخت گرچه بارها وبارها نام این هزار نام را از زبان این وآن شنیده بود یک نفر که تا همین دوروز پیش منکرنیاز گنگ سنگ بود گریه ی گیاه را نمی سرود آه را نمی سرود شعر شانه های بی پناه را حرمت نگاه بی گناه را و سکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود نیمه های شب نبص ماه را نمی گرفت ای شما ای تمام نامهای هر کجا زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه می دهید؟! استاد قیصرامین پور یا حسین....(تقدیم به ساحت مقدس شهیدان کربلا) کوچه مشکی پوش ودلها غمزده در عزا ی کربلا ماتم زده سینه ها چاکند وبر لبها حسین در تکایا؛دسته ها ؛شبها حسین یاحسین این محشر کرببلاست؟ یاکه در دستان شمر آتش بپاست آتشی بر جان شیعه می زنند با عطش هفتاد تن را می برند یا حسین اینجا پر از عطر ولاست یا که نه؛دلها خود کرببلاست خیمه ها آتش گرفت از عشق او ذوالجنا غرقه به خون عباس کو؟ این دو طفلان مست دیدا ر تو ا ند سر سپرده ؛دلشده یار تو ا ند ذره ذره جام عشقت سر کشند با شهادت تا قیامت پر کشند کوفه رحمی کن به مهمانان خود برحسین و زینب و ایمان خود ای عطش جامی به عباسم بده جرعه ای می از گل یاسم بده زینب امشب غرق ایمانم بکن مملو از حبت و عرفانم بکن یا حسین امشب قلم مست تو شد سینه زد یک عمر پابست توشد یا ابالفضل واژه ها پر تب زتو این دل کوچک چراغان شب زتو ای خدا ا مشب قلم بیتاب ش از حقارت واژه هایم آب شد!! تا کنا ر نینو ا زنجیر زد عشق قاسم بر جوان و پیر زد می روم قامت ببندم یا حسین ای قیامت ؛تا ابد نور دو عین از قیامت دین شیعه زنده شد با تو اسرا ر ولا پاینده شد در عزایت خون چکد از دیده ا م از ستمهای جهان تفتیده ا م باز کن در با محر م آمد م صد حماسه گفته اینجا بایدم بازکن دردست سرخی بی تن است این ابافضل جدا پیراهن است بیت بیت گریه هایم نذر اوست می برد تا کبریا تا عرش دوست شاید امشب هو جوابم را دهد یا حسین یک جرعه زان آبم دهد تشنه ی کوی فرا تم یا حسین تا ابد من خاک پاتم یا حسین امشب اینجا محشر خونین بپاست سر به سر افتاده نعش کربلاست این قلم امشب کفن پوشیده است صد گل لاله زتن روئیده است نینوا را شب روایت می کند سوره ی یاسین تلاوت می کند می سراید مرثیه در وصف دل پای دل لنگست واز ماندن خجل درد عشقت را حکایت می کنم ذره ام جانم فدایت می کنم.... شب..... کوچه های دفتر شعرم غرق اندوهی شبانگاهی ساکت وسردازهوای تو این زمستان خانه ی قلبت می نویسندوشبانگاهان درسیاهی به خویش می لرزند این نواها که از تو می گویم امشب ودیشب وهزاران شب از چهارسوی پنجره تا دل توی هر قافیه رها گشتست و قلم در دست من انگار سطرسطر سکوت سردت را در صدای گرفته ی شعرم می نگارد وباز در من شب زاده می شود غمی دیگر مستی عاشقی؛تبی دیگر دفتری گر یه وشبی دیگر... لرزش دستهای رنجورم این نگاه خسته و حیران باد وحشی غمت هردم آفتاب از کلام من بردست وچه کوتاه قامت این مهر! که تومی دوختی به مصرع من گفته بودم که شعر جای تو نیست بی سبب آمدی وگل کردی من تو را شاه واژه ها کردم با جنون دل آشنا کردم عاقبت کهنه می شود یادت برسر کوچه های این بازار! از همان ره که آمدی برگرد بس کن آخر تو اینهمه آزار ای خزان همه فصول از تو غم دیروز و امشب وفردا می سپارم به تو توای تنها!!! می روم قصه ی بهار شوم نه که از غصه ات خراب شوم می روم بشنوی که با خیال تو من مثل پروانه می شدم شبها نشنیدی صدای من یک عمر تاشدم خرد زیر بار این غمها می سپارم تو و غمت به خدا از سیاهی ی سایه ی تو جدا می شوم مثل سایه همرنگت گاه از غصه پر ودلتنگت گاه مثل ابر پائیزم از جنونی شبانه لبریزم می روم تادل غمی دیگر دفتری گر یه وشبی دیگر..... فکر........... دلتنگ بودم و خسته آمدم تا ماه نگاهت را از پشت پنجره بچینم اما پائیز حرفهایت به هوای شعرم خورد ورعدیادت در واژه هایم پیچید تمام خاطرات کز کرده از تو خیس شدند! چه بگویم وقتی دیوانه وار سمت گلهایی که دارم از تو به آب می دهم در حرکتم وآخرش نمی دانم به کدام نا کجا آباد می رسم؟ تازه لهجه شعزم بهاری شده بود که تو آمدی........... ونگذاشتی لابه لای برگها شکوفه کنم حالا از بهار نشانی نیست تنها یک برگ؛که مرا می بردتارویائی که تا به حال ندیده ام واینکه به او که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم چقدر فکر کردم؟؟! و هنوز دلتنگم..... حادثه....(دوستان عزیز این یکی از ترانه های خواهرم زهراست که خیلی دوستش دارم): تو اومدی تو زندگیم مثنوی هاموجون دادی کبوترای دلمو اومدی آب و نون دادی تو پرکشیدی اومدی نشستی تو صحن دلم می گفتی تو خوبی عزیز منم که پیشت خجلم دلم چه ساده بود که رفت حرفای تو تو باورش انگاری فکر ما شدن افتاده بود توی سرش بودن و تو؛ یه خواب بد! شاید که یک حادثه بود گمون کنم که زندگیم دنبال یک صاعقه بود اونروزا تو حرف میزدی ا ز آرزوهای دراز... می گفتی از عشق وامید از درای همیشه باز قصیده هام تودست تو مثل یه ماهی جون می دن ترانه هام سبزیشونو به سرخی جنون می دن خدا اگه خودش بخواد قلم دیگه راه نمیره شعرای نازک دلم زیبا و دلخواه نمیره اینو بدون خدا بخواد من دیگه بیتی نمی گم اون می گه که شعری بگو جاشو به چیزی نمیدمَ! خسته..... این روزها به قلب خودم سر نمی زنم هست آسمان و بال ولی ؛پر نمی زنم انگارمرده ام جسدی خفته روی خاک پلکی بهم برای تو دیگر نمی زنم می خواستم که وسعت تو مال من شود دریا شوی اگر به تو لنگر نمی زنم بی عشقی ات به خاطر من سنگ می زند من عاشقم!به پشت تو خنجر نمی زنم! هر دل بپرسدم که گلت بوی مهر داشت حرفی ز این خرا بی ام آخر نمی زنم با اینکه خون دل ز تو من خورده ام عزیز شبها قلم ز نام تو بهتر نمی زنم حالم بد است خسته ام از تو و زندگی... انگار مرده ام؛جسدم؛ پر نمی زنم.... جنون.... توآمدی وجنون زد به واژه هاازنو وعشق پای گرفتست بی صدا ازنو تمام عاطفه ام واژه های مجنون شد دوباره نذرنگاهت غزل؛نوا ازنو... چه آبهاکه گذشت ازسرم چورودشدم به ساحلی نرسیده شکسته پا از نو!!! به احترام سکوتت هنوز میخوانم چه وحی هاکه شودمنزل وبنا از نو چقدرپینه به تنهایی دلم بستست قدم گذاروبیفشان به دل هوا ازنو شکسته صاعقه ی ابر کوچه ی شعرم دوسطرمانده به باران؛خدا خدا ازنو وکاش معجزه ای عشق راکند نازل تمام فاصله ها طی شود جدا ؛ازنو چه روزها که به نامت قلم زدم تاشب نیامدی و شبم صبح شد چرا از نو؟؟؟....ََ ازمن گذر مکن.... پائیزمی رود وزمستان چه منتظر پشت سکوت زرد سپیدوهمیشه سرد در انتظار ماست! امروز آسمان؛سربی تر از دلم در خویش می گریست مثل غروررود مثل کتاب زندگی شاعری که مرد! مثل هوای دفتر من خیس وماندنی امروزباز هم؛ازتودلم گرفت تونه؛زقلب تو؛ازلحظه های بی کسی من که می رود ازاین تکیدگی؛بیهوده زندگی یک روزخوب من؛در این جنون شب زده ام تو نفس بکش دستی به این پرنده ی زرد قفس بکش من پشت میله ها زخمی و تشنه لب بایک نگاه وبوسه ی تو خوب می شوم! یا مثل یک پری در موج عاطفه امشب برای تو محبوب می شوم از من گذر مکن اینگونه بی خیال.... پشت تمام مصرع و شعرم شکسته است این زورق سیاه؛عمریست خسته است! میمیرد از نگاه زمستانیت دلم گاهی بهارشو........ از خواب سرد دلزده و پایدار شو! بر من بتاب لرزش دستم برای توست این دل؛دل همیشه ی عاشق سرای توست پائیز می رود و زمستان در انتظار پشت در ایستاده است مثل همیشه سرد اما سپیدو پاک ای کاش قلب ما از پاکی و سپیدی خود هر زمان که هست باشد مثال زمستان صبور و سخت شومینه ی محبتمان گرم و نیلگون! باغ نیازمان؛سرشار ازسرور مستانه پر زشور امشب عزیزدل یک جرعه نوش کن از بیتهای من؛از مستی وجنون سر واین هوای من عاشق ترین تو باش زیبا ترانه ام این ردپای توست درجاده ی زمان شعر دوچشم شوخ؛مشق شبانه ام! من باز می روم در فصل این کتاب فصلی که خواندنیست در یاد ماندنیست یک جرعه نوش کن از بیتهای من!!!.... من با تو سرخوشم......... خواب از سرم پرید وقتی هوای یادتو پیچید دردلم بوی هزارسبد از یاس رازقی رزبوته های سرخ ومریم کنار حوض یک دفتراز سکوت وبغض صدای من ابیات ناب عاشقی وهای های من دیوانه می شدم وقتی نگاه تو مجنون تر از خودم؛چون سایه ای نجیب دنبال این جنون؛شعر وترانه داشت می گفتم از تو من؛می خواندمت به شعر می بردمت کنارغزلهای بیقرار در بیت بیت مثنوی ام حرف از تو بود انگار سایه ات اینجا همیشه هست انگار یاد توبااینکه سالها پی هم رفته اند ومن عمریست در سکوت خودم نعره میزنم درخاطرم هنوز مبرهن چوآتش است صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم! دیوارهای فاصله با ما چه کرده اند؟! دیگر چرا نشانی از آن آفتاب نیست؟ خورشید چشمهای تو دیگر طلوع را جاری نمی کند درواژه های من طعم غروب تلخ؛از کوچه های شعر تا مرز این جنون بیداد می کند! صبح است و خواب زچشمم ربوده ای این واژه های سرخ زتو آتش گرفته اند انگار تو؛همه را توسروده ای!!! یا اینکه عشق من دیشب کنار دل نکند تو غنوده ای!!!!!! من با تو سر خوشم احساس خوب مستی وافتادگی بدان از لذت حضور تومعنا گرفته است ای کاش یاد تو می رفت ولحظه ها می ماند ؛بی دریغ! تا زخم کهنه ام؛این لا علاج درد درمان تازه داشت دنیای عشق ما شاید اندازه داشت! می آیی ونظر به دل ما نمی کنی ای حس عاشقی مغرورتر زکوه ای مستی همیشه شعرم برای تو نزدیکتر بیا مجنون نشسته باز در انتظار تو؛در کهنه یادها من با تو سر خوشم بردار فاصله نزدیکتر بیا!!! بیقرارشو....(این از اشعار جدیدمه لطفا تا آخرشو بخونید:) درلحظه ها درنگ نکن بی خیال وسرد این عمر تست می رود وفرصتت کم است اینجا عبور ثا نیه ها کند می شود چشمی که مست تست اینک به خاک پای تو سائیده خویش را این پنجره ببین از بسکه باز شد وندید از تو نور را در خلوتش نشست و غبار غمت گرفت تر شد نگاه شعر و غزل از سرت گرفت! این لحظه های سرد زمان راکد و صبور هر روز؛ازبام خاطرات گنگ و نگفتنی؛جاروب می شوند این بغضهای عقده گشا از گلوی ما انگار شعر ساده ی درد وشکستن است گاهی بپرس حال مرا بیقرار شو! نجوای هر شبم تنهائی ام رسید به صد سال و باز تو رحمی به چشم خیس و دل من نمی کنی خود را به آب و آتش تو می زنم هنوز گاهی به بیتهای سر به هوایم نگاه کن می میرد از نبود تو این واژه های سرخ! پس لحظه ای بتاب بگذار؛ شعر من از تو همیشه خوب باشد شنیدنی؛یک عمر ماندنی بگذار دل زنده بماند زیادتو حتی دراین قفس وقتیکه نیست لانه در این شاخسار ها! برگرد تا یک غزل از نو سرایمت آئینه های اشک می شکند از تو ای نجیب اینجا هزار سیب و گندم برای تست یک عا لمه ترانه ی غمگین برای تست تو سیب سرخ من شیرین تر از عسل با عطر خوب خاطر تو خواب میروم حالم بد است ؛نرو؛آتشم نزن می سوزم از فراقت وخاکسترم کنون بر باد میرود من مانده ام هنوز؛در این صف طویل از چشمهای تو گوئی دو پلک مانده که نوبت رسد به من من مانده ام هنوز! گاهی بپرس حال مرا بیقرار شو!!! می رسد روزی که مرگ عشق راباورکنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی!!! دیگر دلم را حاجتی به شعر نیست هنگامیکه در طلوع نگاهت گلبوته ها ی ناب غزل غنچه میدهد گیتار مثنویها یم کوک میشود وقتی میخواهم سمفونی بسازم از چشمانت ************** برای نگاه داشتن لحظه ها و تلنگر احساس کاش فرصتی بود! چقدر تیره می شوند بغضهای ابری ام وآسمان سربی تر از همیشه!!! دستهایت چه گرم بودآن روز ودلت امروز منجمدترازیخ! گفتم:با خودم قهر کنم شایدتورابشناسم نه تو را شناختم نه گمشده ام را... سنگینی نگاهت در گلویم وابرتنهایی که در سینه ام سخت میبارد دیگردلم را حاجتی به شعر نیست!!!
آنجا که گل می کرد اشکم ازواژه های عاشقا نه
آنشب دلم می خواست باشد تاگیسوان این غزل را
با دست پا کی ازخیا لش آهسته او می کرد شا نه
نه تاب رفتن داشت پایش نه ماندن وحسی دوباره
دردی که غم را دادمی زدزخمی عمیق ازاین زمانه
دل همصدای بادوباران بابغض آنشب گریه می کرد
رفت و نما ند از لحظه هایم حتی سکوتی شاعرانه
می خواستم تاقصه های_مجنون_شوم لیلی برایش
از غصه پر شد دفتر من مجنون و لیلی ها بها نه
آمد نفهمیدم چرا رفت؟ آنشب که طوفان زد به قلبم
من غرق دریای نگاهش تا آسمان تا بیکرا نه
از تو دگر حسی نما نده؛ در ذهن سبز واژه ها یم
اینهاکه میخوانی غزل نیست چوب تر است وتازیانه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب : پيچك |



